کانون فرهنگی مسجد صاحب الزمان(عج)
محله بنکی- شهر کنارتخته - استان فارس

امام زمان (عليه السّلام) مي فرمايند : وَاکثِرُوا الدُّعاء بِتَعجيلِ الفَرَج فَاِنَّ ذلِکَ فَرَجُکُم .... براي تعجيل در فرج زياد دعا کنيد. همانا اين فرج و گشايش در کار شما نيز خواهد بود
در این وبلاگ جستجو کنید



در اين وبلاگ
 

لینک کانال تلگرامی "کانون فرهنگی شهید آوینی" مسجد صاحب الزمان عج
   
@ تماس با ما در تلگرام @
نويسنده: کانون - ۱۳٩٤/٥/٢٠

مأمون رقّی نقل می‌‌کند: خدمت امام صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس گفت ای فرزند رسول خدا! چقدر شما رئوف و مهربان هستید. شما امام هستید، چرا دفاع از حق خود نمى‌‌کنید با این‌‌که بیش از صد هزار شیعه آماده نبرد دارید.
امام(ع) فرمود: «خراسانى بنشین، خوش آمدی». سپس به خدمت‌کار فرمود: «تنور را روشن کن!».
خدمت‌کار امام(ع) تنور را روشن کرد. و امام(ع) رو به مرد خراسانى نموده، فرمود: «داخل تنور شو!».
خراسانى با التماس گفت: ای فرزند رسول خدا! مرا با آتش مسوزان. از جرم من در گذر، خدا از تو بگذرد.
امام(ع) فرمود: «تو را بخشیدم».
در این هنگام هارون مکى وارد شد در حالی‌که کفش خود را با دست گرفته بود، گفت: «السلام علیک یا ابن رسول اللَّه».
امام(ع) فرمود: «کفش­هایت را بیانداز، برو داخل تنور بنشین!».
هارون مکی، کفش­هایش را انداخت و در داخل تنور نشست.
در این هنگام امام(ع) با مرد خراسانی به سخن­گفتن پرداخت و مانند کسی که در خراسان بوده از جریان‌هاى آن منطقه  خبر داد. سپس فرمود: «خراسانى برو ببین در تنور چه خبر است».
خراسانی می‌گوید: به جانب تنور رفتم، دیدم هارون مکی چهار زانو در تنور نشسته است. بعد از تنور خارج شد، و به ما سلام کرد.
امام(ع) فرمود: «از اینها در خراسان چند نفر پیدا مى‏شود؟!»
خراسانی گفت: به خدا قسم! یک نفر هم نیست.
امام(ع) فرمود: «به خدا یک نفر هم پیدا نمى‏شود، ما زمانى که پنج نفر یاور مانند این (هارون مکی) نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد، ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر می‌دانیم».

ابن شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل أبی طالب (ع)، ج 4، ص 237، ، علامه،  قم، 1379ق؛‏ علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج 47، ص 123، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1404ق.


زندگى امام صادق (علیه السلام ) در بخش دوم_ برگرفته از سایت مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن

چرا امام صادق (علیه السلام ) قیام نکرد که حقوق خود را بگیرد دو نمونه سدیر صرفى یکى از شاگردان امام صادق (علیه السلام ) مى گوید به محضر امام صادق (علیه السلام ) رفتم و گفتم به خدا خانه نشینى براى شما روانیست فرمود چرا اى سدیر.
گفتم به خاطر یاران و دوستان بسیار که دارى سوگند به خدا اگر امیر المؤ منین على (علیه السلام ) همه یار و یاور داشت نمى گذاشت طایفه تمیم وعدى (دودمان عمر و ابوبکر) به مقام او طمع کنند و حق او را بگیرند.
فرمود اى سدیر به نظر تو من چه انازه یار و یاور دارم گفتم صد هزار فرمود صد هزار گفتم بلکه دویست هزار فرمود دویست هزار گفتم بلکه نصف دنیا حضرت پس از اندکى سکوت به من فرمود اگر مایل باشى و برایت سخت نباشد هماره من به مزرعه اى (در نزدیکى مدینه ) برویم گفتم آماده ام امام (علیه السلام ) دستور فرمود لاغ و اشترى را زین کردند من سبقت گرفتم و بر الاغ سوار شدم تا احترام کرده باشم و آن حضرت سوار بر شتر گردد.
فرمود: اگر بخواهى الاغ را در اختیار من بگذار گفتم اشتر براى شما مناسب تر و زیباتر است فرمود: الاغ براى من راهوارتر است من از الاغ پیاده شدم و بر شتر سوار شدم و آن حضرت بر الاغ سوار شد و با هم حرکت کردیم تا وقت نماز رسید فرمود پیاده شویم تا نماز بخوانیم سپس فرمو این جا زمین شوره زار است و نماز در این جا روانیست (مکروه است ) از آن جا رفتیم و به زمین خاک سرخى رسیدیم و آماده نماز شدیم در آن جا جوانى بزغاله مى چراند حضرت به او و بزغاله ها را نگاه کردند و به من فرمود.
به خدا سوگنداى سدیر اگر شیعیان من به اندازه تعداد این بزغاله ها بودند خانه نشینى برایم روا نبود (یعنى قیام مى کردم ) سپس پیاده شدیم و نماز خواندیم پس از نماز کنار بزغاله ها رفتم و شمردم که هفده عدد بودند.
((اصول کافى ، ج 2، ص 242)).
نمونه دوم :
شخصى به نام تسهل به امام صادق (علیه السلام ) عرض کرد چرا نشسته اى با این که صد هزار شمشیر زن یار و یاور دارى امام صادق (علیه السلام ) دستور داد در تنور خانه آتش افروختند آن گاه به سهل فرمود به درون آتش ‍ تنور برو و در آتش بنشین .
سهل عرض کرداى آقاى من مرا در آتش نسوزان مرا رها کن تا من نیز حرفم را پس بگریم امام (علیه السلام ) فرمود تو را رها ساختم در همین هنگام هارون مکى که یکى از یاران راستین امام صادق (علیه السلام ) بود وارد شد امام (علیه السلام ) به او فرمود برو در درون آتش تنور بنشین او بى درنگ رفت و در درون آتش نشست امام صادق (علیه السلام ) درباره اوضاع خراسان با سهل به گفت و گو پرداخت به گونه اى که گویا در خراسان بوده و همه اوضاع آن جا را از نزدیک دیده است سپس به سهل خراسانى فرمود: برخیز و ببین چه کسى در میان تنور آتش است او برخاست و کنار تنور آمد دید هارون مکى چهار زانو در میان آتش نشسته است امام (علیه السلام ) به سهل فرمود در خراسان چند نفر مانند این شخص هست .
سهل گفت سوگند به خدا حتى یک نفر مثل این شخص نیست امام صادق (علیه السلام ) فرمود من خروج و قیام نمى کنم در زمانى که (حتى ) پنج نفر یار راستین براى ما پیدا نشود ما به وقت قیام آگاه تر هستیم .
((سفینه البحار، ج 2، ص 714)).
این دو نمونه فوق بیان گر آن است که امام صادق (علیه السلام ) اصل قیام را روا مى دانست ولى یاران راستینى که در خط فکرى امام آن خاندان رسالت حرکتکنند و قیام را به بیراهه نکشانند نداشت از این رو قیام و نهضت فکرى و انقلاب فرهنگى را بر قیام و انقلاب نظامى و مسلحانه ترجیح مى داد.
گرفتارى هاى امام صادق (علیه السلام ) در دوران امامت آن حضرت منصور دوانیقى در ضمن نامه اى به امام صادق (علیه السلام ) نوشت چرا مانند سایر مردم به مجلس ما نمى آیى و در اطراف ما حاضر نمى گردى .
امام صادق (علیه السلام ) در پاسخ او نوشت در نزد ما چیزى نیست که براى آن از تو بترسیم و در نزد تو از نظر معنوى و اخروى چیزى نیست که به خاطر آن به تو امیدوار باشیم در نزد تو نه نعمتى وجود دارد که بیایم و به خاطر آن به تو تبریک بگوییم و نه تو خود را در بلا و مصیبت مى بینى که بیاییم و به خاطر آن به تو امیدوار باشیم در نزد تو نه نعمتى وجود دارد که بیایم و به خاطر آن به تو تبریک بگوییم و نه تو خود را در بلا و مصیبت مى بینى که بیاییم و به خاطر آن به تو تسلیت بگوییم پس براى چه نزد تو بیایم .
منصور دوانیقى پس از دریافت این پاسخ عمیق و کوبنده جواب داد گفت نزد ما بیا و ما را نصیحت کن جواب داد کسى که دنیا خواه باشد تو را نصیحت نمى کند (زیرا دنیایش به خطر مى افتد) و اگر آخرت خواه باشد نزد تو نمى آید منصور با دریافت این پاسخ گفت سوگند به خدا او با این جواب دنیا خواهان را از آخرت خواهان مشخص کرد و او که در اطراف من نمى آید آخرت خواه است نه دنیا خواه .
((بحار، ج 47، ص 184)).

داستان دیگرى احضار امام صادق (علیه السلام ) از مدینه به عراق

امام صادق (علیه السلام ) در مدینه مى زیست ولى منصور دوانیقى قبل از ساختن بغدا در کوفه و حیره (حدود یک فرسخى کوفه ) مى زیست مردى از قریش که از دودمان مخزوم بود نزد منصور رفت و به دروغ گفت جعفر بن محمد (امام صادق (علیه السلام )) معلى بن خنیس غلام آزاد کرده خود را نزد شیعیان فرستاده تا از آن ها اموال و اسلحه جمع آورى کند.
منصور از این گزارش بسیار خشمگین شد بى درنگ براى عمویش داوود که در آن وقت فرماندار مدینه بود نامه نوشت که فوریجعفر بن محمد (علیه السلام ) رانزد من بفرست وقتى نامه به دست داوود رسید او نامه رانزد امام صادق (علیه السلام ) فرستاد و پیام داد که فردا به سوى امیر مؤ منان منصور حرکت کن و حرکت خود را هرگز تاءخیر نینداز.
امام صادق (علیه السلام ) در تنگناى سخت قرار گرفت صفوان را که شتردار بود طلبید و به او فرمود براى ما شتر حاضر کن تا فراد به سوى عراق حرکت کنیم صفوان مى گوید همان لحظه امام (علیه السلام ) به مسجد رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) رفت و به نماز ایستاد و پس از نمازدست به دعا بلند کرد و دعا نمود و فرداى آن روز شتران را حاضر کردم و امام (علیه السلام ) سوار شد و همراه آن حضرت به طرف عراق حرکت کردیم تا به شهرى که منصور در آن سکونت داشت رسیدیم به در خانه منصور رفتیم امام (علیه السلام ) اجازه ورود طلبید و پس از اجازه نزد منصور رفت ، منصور در آغاز از آن حضرت احترام و تجلیل کرد و سپس به امام (علیه السلام ) گفت به من گزارش رسیده تو معلى بن خنیس را براى جمع آورى اموال نزد شیعیانت فرستاده اى .
امام (علیه السلام ) فرمودند سوگند یاد کرد، پس از گفت و گوى دیگر منصور گفت اکنون مى فرستم تا همان مردى را که چنین به ما گزارش داد به این بیاورند و او را با تو رو به رو کنم .
به دستور منصور مرد مخزومى را حاضر کردند او حاضر شد و گفت آرى این جعفر بن محمد (علیه السلام ) (امام صادق (علیه السلام )) است که معلى بن خنیس را براى جمع آورى امواز نزد شیعیان خود مى فرسد امام صادق (علیه السلام ) فرمود آیا بر صحبت این گزارش سوگند یاد مى کنى مرد مخزومى گفت آرى سپس چنین سوگند یاد کرد: سوگند به خداوندى که معبودى جز او نیست و طالب و غالب و زنده و استوار است امام صادق (علیه السلام ) فرمود: در سوگند خوردن خود شتاب نکن آن گونه که منمى گویم سوگند یاد کن .
منصور گفت سوگند این شخص چه ایرادى داشت : امام صادق (علیه السلام ) فرمود خداوند صاحب حیا و کریم است و کسى او را به صفات کمال و رحمت و کرم مدح کند در عذاب او تعجیل نمى کند آن گاه امام (علیه السلام ) به آن مرد مخزو مى فرمود چنین سوگند یاد کن از حول و قوت خدا بیزار شوم و به حول و قوت خود پناهنده شوم که من راست گو و نیکو در گفتارم هستم منصور به مرد مخزومى گفت نترس و همین سوگند را یاد کن مرد مخزومى هسمین سوگند را ید نمود هنوز سخنش تمام نشده بود منقلب شد و بر زمین افتاد و جان سپرد.
منصور وحشت زده و لرزان شد و به امام (علیه السلام ) عرض کرد فردا اگر خواستید به حرم جدت (مدینه ) بازگردى و اگر خواستید در این جا با کمال احترام بمانید سوگند به خدا بعد از این حادثه هرگز گزارش کسى را در مورد تو قبول نخواهد کرد.
((بحار، ج 47، ص 200 و 301)).

داستان دیگرى از حضرت امام صادق (علیه السلام )

یکى از ماجراهایى که به روشنى اوضاع پرخفقان و سانسور منصور را نشان مى دهد و حاکى از عدم آزادى و محاصره شدید امام صادق (علیه السلام ) با شیعیانش است ماجراى مسئله پرسیدن یکى از شیعیان به لباس خیار فروش و به عنوان خیار فروشى است که نظر شما را در این جابه آن جلب مى کنم .
یکى از شیعیان ناآگاه همسرش را در یک مجلس بدون رجوع بعد از هر طلاق سه طلاقه کرد سپس حکم آن را از علماى شیعه پرسید آن ها جواب دادند چنین طلاقى طلاق نیست همسر او گفت من به این پاسخ قانع نمى شوم مگر این که مسئله را از شخص امام صادق (علیه السلام ) بپرسى
آن حضرت در این وقت در شهر حیره (نزدیک کوفه ) در عصر خلافت طاغوت عباسى بود شوهر آن زن به حیره سفر کرد ولى دریافت که نمى تواند با امام صادق (علیه السلام ) ملاقات نماید زیرا خلیفه از دیدار مردم با آن حضرت قدغن کرده است او مى گوید با خود اندیشیدم که چگونه و با چه طرحى بتوانم با امام صادق (علیه السلام ) ملاقات نمایم در این میان ناگاه یک عرب بیابانى را دیدم که جامه هاى پشمین پوشیده بود و خیار مى فروخت به جلو رفتم و گفتم همه این خیارها راچند مى فروشى گفت به یک درهم ، یک دهم به او دادم و به او گفتم روپوش پشمى خود را به من بده او آن لباس را به من داد او را پوشیدم و خود را به صورت خیار فروش در آوردم و فریاد مى زدم آهاى خیار آهاى خیار به این ترتیب خود رابه چند قدمى امام صادق (علیه السلام ) نزدیک نمودم ناگاه پسرى از گوشه اى صدا زد اى خیار فروش به پیش رفتم و به خدمت امام صادق (علیه السلام ) رسیدم آن حضرت فرمود چه نیرنگ خوبى به کار بردى اکنون بگو چه حاجت دارى عرض کردم من به یک گرفتارى مبتلا شدم و همسرم را در یک مجلس با یک بار گفتن سه طلاقه کردم از علماى خودمان (شیعه ) پرسیدم گفتند این طلاق طلاق نیست همسرم گفت به این پاسخ قانع نمى شوم تا این که مسئله را از خود امام صادق (علیه السلام ) بپرسى امام صادق (علیه السلام ) فرمود به سوى همسرت باز گرد چیزى بر گردن تو نیست و طلاق تو به عنوان سه طلاق صحیح نیست ، طلاق به حساب مى آید و رجوع به هسمر بى اشکال است .
((بحار، ج 47، ص 170)).
منصور دوانیقى روزى یکى از غلامان خود را بالاى سرش نگه داشت و به او گفت به محضر این که جعفر بن محمد شش امام صادق (علیه السلام )) بر من وارد گردید گردنش را بزن .
طبق ترتیب اجبارى قبلى بنا بود که امام صادق (علیه السلام ) نزد منصور دوانیقى بیاید امام (علیه السلام ) بر منصور وارد شد و به چهره منصور نگاه کرد و زیر لب دعایى را مى خواند سپس آشکار کرد و گفت :
یا من یکفى خلقه کلهم و لا یکفیه احدا اکفینى شر عبد الله بن على .
اى آن کسى که اور همه خلقش را کفایت مى کند ولى احدى او را کفایت نمى کند مرا از شر منصور دوانیقى کفایت کن منصور (دید امام صادق (علیه السلام ) وارد شد ولى غلامش کارى نکرد) به جایگاه غلام نگاه کرد او را ندید غلام نیز منصور را نمى دید در این هنگام (حال منصور بر اثر وحشت دگرگون شد) و از امام (علیه السلام ) معذرتخواست و عرض کرد من شما را در این گرما به زحمت و رنج انداختم به خانه خود باز گردید.
امام صادق (علیه السلام ) رفت آن گاه منصور غلامش را دید به او گفت چرا دستورم را اجرا نکردى (یعنى گردن امام (علیه السلام ) را طبق فرمان قبلى نزدى ) غلام در جواب گفت به خدا سوگند من جعفر بن محمد (امام صادق (علیه السلام ) را ندیدم چیزى آمد و بین من و او حایل گردید منصور (که دریافته بود امداد غیبى الهى در کار بوده و امام (علیه السلام ) را حفظ کرده است ) و غلامش گفت این ماجرا را به هیچکس نگو سوگند به خدا اگر براى کسى نقل کنى قطعا تو را خواهم کشت .
((بحار، ج ، ص 559)).

بخش سوم درباره رفتار و گفتار

امام صادق (علیه السلام ) 31 سال از عمر شریفش گذشته بود به امامت رسید مدت امامت 34 سال بودهاز سال 114 تا سال 148 در سن 65 سالگى به واسطه منصور دوانیقى مسموم شد و دنیا را وداع فرمودند در این مدت 34 سال چه خدماتى کردند و چه رنج ها کشیدند.
روزى ابو حنیفه دید امام صادق (علیه السلام ) بر عصایى تکیه داده عرض ‍ کرداى پسر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) سن رسالت به حدى نرسیده که عصا به دست گیرى .
امام صادق (علیه السلام ) فرمود: آرى ولى این عصا عصاى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است خواستم به آن تبرک جویم ابو حنیفه به پیش ‍ آمد تا آن عصا را ببوسد امام صادق (علیه السلام ) از بوسیدن او جلوگیرى کرد و دستش را جلو آورد و به او فرمود سوگند به خدا تو مى دانى که پوست و موى دستم پوست موى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است آن را نمى بوسى و عصایش مى بوسى .
((بحار، ج 47، ص 28)).

مسلمان شدن یک مردى طبیعى مسلک به دست امام صادق (علیه السلام ) و در پرتو کلام آن حضرت

عبید الله دیصانى از دانشمندان عصر امام صادق (علیه السلام ) بود ولى طبیعى مسلک بود و اعتقاد به وجود خدا نداشت او نام امام صادق (علیه السلام ) را شنیده بود روزى با راهنمایى دوستانش نزد آن حضرت آمد و گفت مرا به معبودم راهنمایى کن امام (علیه السلام ) به جایى اشاره کرد و فرمود در آن جا بنشین عبد الله نشست در همین هنگام یکى از کودکان امام که تخم مرغى در دست داشت و با او بازى مى کرد به آن جا آمد.
امام (علیه السلام ) فرمود آن تخم مرغ را به من بده کودک تخم مرغ را به امام (علیه السلام ) داد امام صادق (علیه السلام ) آن را به دست گرفت و به عبد الله نشان داد فرمود: اى دیصانى این تخم مرغ را نگاه کن که سنگرى پوشیده است که داراى چند چیز است یک پوست کلفت دوم پوست نازکى زیر پوست کلفت سوم زیر آن پوست نازک ماده اى هم چو نقره روان است (سفیده ) چهارم سپس طلایى است روان آب شده (زرده ) که نه طلاى آب شده با آن نقره روان بیامیزد و نه آن نقره روان با آن طلاى روان مخلوط گردد و به همین وضع باقى است نه سامان دهنده اى از میان آن بیرون آمده که بگوید من آن را آن گونه ساخته ام و نه تباه کننده اى از بیرون به درونش رفته که بگوید من آن را تباه ساختم و روشن نیست که براى تولید فرزند نر درست شده یا براى تولید فرزند ماده ناگاه پس از مدتى شکافته مى شود و پرنده اى مانند طاووس رنگارنگ از آن بیرون مى آید آیا به نظر تو چنین تشکیلات داراى تدبیر کننده اى نیست ؟
عبد الله دیصانى در برابر این سئوال مدتى سر به زیر افکند سپس (در حالى که نور ایمان بر قلبش تابیده بود) سر بلند کرد و گفت گواهى مى دهم که معبودى جز خداى یکتا نیست و او یکتا و بى همتا است و گواهى مى دهم که محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) بنده و رسول خدا است و تو امام و حجت از طرف خدا بر مردم هستى و من از عقیده باطل و کرده خود تو به و پشیمان هستم .
((اصول کافى ، ج 1، ص 80)).

معجزه اى دیگر از امام صادق (علیه السلام )

جمعى از اصحاب خاص امام صادق (علیه السلام ) در محضرش بودند امام به آن ها رو کرد و فرمود خزانه هاى زمین و کلیدهاى آن نزد ما است اگر خواسته باشم با یک پایم اشاره کنم و بگویم هر چه طلا دارى خارج ساز زمین اطاعت خواهد کرد آن گاه امام صادق (علیه السلام ) با یک پایش ‍ اشاره کرد و روى زمین خطى کشید زمین دهان باز کرد سپس اشاره کرد یک شمشم طلا به اندازه یک وجب بیرون آمد امام (علیه السلام ) به حاضران فرمود خوب بنگرید آنها چون خوب نگاه کردند شمش هاى بسیارى را رى هم دیدند که مى درخشید یکى از حاضران پرسید قربانت گردم با این که به شما آن همه مکنت داده شده چرا شیعیان شما نیازمند هستند.
امام صادق (علیه السلام ) فرمو خداوند دنیا و آخرت را براى شیعیان ما جمع کند و آنها را وارد بهشت پر نعمت نماید و دشمنان ما را وارد دوزخ سازد.
((باب مولد ابى عبد الله جعفر بن محمد، ج 1، ص 474، حدیث 4 و داستان هاى اصول کافى ، ص 274)).

توجه مرد طاغوتى و وفاى امام صادق (علیه السلام )

(ابوبصیر یکى از شاگردان برجسته امام صادق (علیه السلام )) مى گوید همسایه اى داشتم از گماشته هاى طاغوت عصر بود و از این راه (با رشوه و چپاول ) ثروت بسیار براى خود انباشته بود مجلس عیش و نوش و ساز و آواز تشکیل مى داد زنان آوازه خوان را دعوت مى کرد و شراب مى نوشید و با این کارها مرا که همسایه اش بودم آزار مى داد چند بار او را نهى از منکر کردم نپذیرفت بسیار اصرار کردم که دست از این کارها بردار سرانجام به من گفت فلانى من یک شخص گرفتار هستم ولى تو یک انسان شریف و دور از آلودگى ها هستى اگر مرا به مولایت امام صادق (علیه السلام ) معرفى بکنى امید آن دارم که به وسیله تو و راهنمایى هاى آن امام از این گرفتارى نجات یابم .
گفتار او در قلبم اثر کرد وقتى که به حضور امام صادق (علیه السلام ) رفتم ماجراى آن همسایه را به عرض آن آقا رساندم امام صادق (علیه السلام ) به من فرمود هنگامى که به کوفه بازگشتى او به دیدارت مى آید به او بگو جعفر بن محمد (علیه السلام ) مى گوید کارهاى زشت خود را ترک کن و آنچه بر گردنت هست ادا کن من براى تو ضامن بهشت مى گردم .
هنگامى که به کوفه بازگشتم عده اى از جمله آن همسایه به دیدارم آمدند وقتى که خانه خلوت شد پیام
امام صادق (علیه السلام ) را به او رساندم او تا این خسن را شنید گریست و گفت تو را به خدا امام صادق (علیه السلام ) به تو چنین گفت :
گفتم آرى و برایش سوگند یاد کردم که امام صادق (علیه السلام ) چنین گفت او گفت همین (کمک در مورد من ) براى تو کافى است سپس از نزد من رفت بعد از چند روزى براى من پیام داد که نزدش بروم نزدش بروم نزدش رفتم دیدم در پشت خانه اش برهنه است گفتم چرا در این وضع هستى گفت اى ابوبصیر سوگند به خدا آن چه در خانه از ثروت و اموال بود همه را در کردم به صاحبانش دادم و قسمى از آنها را که صاحبش را نشناختم صدقه دادم اینک مى بینى که برهنه هستم و هیچ چیزى ندارم .
ابوبصیر مى گوید من نزد برادران دینى رفتم و براى او لباس تهیه نمودم و پس از چند روز براى من پیام فرستاد که نزد من بیا بیمار شده ام نزد او رفتم و از او پرستارى مى کردم ولى بیماریش شدید شد دیدم در حال جان دادن است در بالینش نشسته بودم دیدم گاهى بى هوش مى شود و گاهى به هوش ‍ مى آید در آخرین بار که به هوش آمد به من گفت اى ابو بصیر مولاى تو امام صادق (علیه السلام ) به هعد خود در مورد ضمانت بهشت براى من وفا کرد سپس جان سپرد خدایش رحمت کند.
ابوبصیر مى گوید در سفر حج به حضور امام صادق (علیه السلام ) رسیدم هنوز در راهرو بودم و نشسته بودم و سخن نگفته بودم به من فرمود ما در مورد رفیقت آن چه را وعده داده بودم وفا کردم .
((باب مولد ابى عبد الله جعفر بن محمد (علیه السلام )، ج 1، ص 474، حدیث 5 و داستان هاى اصول کافى ، ص 275)).

معجزه دیگرى از حضرت امام صادق (علیه السلام )

جعفر بن محمد بن اشعث از اهل تسنن بود و از خاندانى بود که دشمنى و خصومت آن ها با خاندان نبوت معروف بودم و مردم آن ها را به این عنوان مى شناختند. ولى جعفر به خاطر یک حادثه اى به حقانیت تشیع پى برد و شیعه شد در این جا راز آن را از زبان خودش بشنویم .
جعفر با صفوان بن یحى گفت و گو مى کرد و به صفوان گفت با این که در میان خاندان ما هیچ نام و اثرى از نفوذ شیعه نبود و آن را نمى شناختم آیا مى دانى که چرا من شیعه شدم .
صفوان گفت داستان و راز تشیع تو چیست ؟
ابن اشعث گفت منصور دوانیقى (دومین خلیفه عباسى ) روزى به پدرم محمد بن اشعث گفت اى محمد یک نفر مرد اندیشمند و باهوش براى من پیدا کن تا ماءموریت خطیرى را به او واگذار کنم ، پدرم گفت چنین شخصى را یافته ام و او فلان شخص (این مهاجر) است که دایى من مى باشد.
منصور گفت او را نزد من بیاور پدرم این مهاجر را نزد منصور برد منصور به این مهاجر گفت این پول را بگیر و به مدینه ند عبد الله بن حسن بن حسن (معروف به عبد الله محض ) و جماعتى از خاندان او از جمله جعفر بن محمد (علیه السلام ) (امام صادق (علیه السلام )) ببر، پول را به هر یک از آن ها بده و بگو من مردى غریب از اهل خراسان هستم که گروهى از شیعیان شما در خراسان هستندو این پول را براى شما فرستاده اند مشروط بر این که چنین و چنان کنید (یعنى قیام بر ضد طاغوت کنید و ما از شما پشتیبانى خواهد کرد) وقتى که پول را گرفتند بگو من واسطه رساندن پول هستم دوست دارم با دست خط شریف خود قبض وصول آن را به من بدهید ابن مهاجر پول ها را گرفت و به سوى مدینه رهسپار شد و سپس نزد منصور بازگشت پدرم محمد بن اشعث نزد منصور بود منصور به این مهاجر گفت تعریف کن چه خبر؟ این مهاجر گفت من پول ها را به مدینه بردم و به هر کى از خاندان اهل بیت (علیهم السلام ) مبلغى دادم و قبض و رسید از دست خط خود آن ها گرفتم و آورده ام غیر از جعفر بن محمد (امام صادق (علیه السلام )) که من سراغش را گرفتم او در مسجد بود به مسجد رفتم دیدم مشغول نماز است پشت سرش نشستم و با خود گفتم این جا مى مانم تا او نمازش را تمام کند آن گاه آن چه به خویشان و اصحابش گفتم به او نیز مى گویم دیدم آن حضرت با شتاب نمازش را تمام کرد بى آن که سخنى به او گفته باشم به من رو کرد و فرمود اى مرد از خدا بترس و خاندان رسالت را فریب نده که آن ها سابقه نزدیکى با دولت بنى مروان دارند همه آن ها نیازمند (از این رو پول تو را مى پذیرند و به دنبال آن گرفتار مى گردند).
ابن مهاجر افزود به امام صادق (علیه السلام ) عرض کردم خدا کارت را سامان بخشد موضوع چیست آن حضرت سرش را نزدیک گوشم آورد و آن چه را بین و تو (یعنى منصور دوانیقى ) وجود داشت و جزء اسرار و راز نهانى بود بیان کرد مثل این که او سومین نفر ما باشد و همه حرف ها و عهدهاى ما را از نزدیک شنیده باشد.
منصور دوانیقى گفت : یابن مهاجر اعلم انه لیس من اهلبیت نبوه الا و فیه محدث و ان جعفربن محمد محدثنا،اى پسر مهاجر بدان که هیچ خاندان نبوتى نیست مگر این که در میان آن ها محدثى (یعنى فرشته اى از طرف خدا با او تماس دارد و اخبار اینده و اسرار و احکام را به او خبر مى دهد) خواهد بود محدث خاندان ما در این زمان جعفر بن محمد (امام صادق (علیه السلام )) است .
((باب مولد ابى عبد الله جعفر بن محمد (علیه السلام ) حدیث 5، ص ‍ 474، ج 1 و داستان هاى اصول کافى ، ص 276)).

درباره خوشحال کردن مؤ من

زمان امام صادق (علیه السلام ) بود شخصى به نام (نجاشى ) استاندار اهوازو فارس بود.
یکى از کشاورزان نجاشى به حضور امام صادق (علیه السلام ) آمد و عرضکرد در دفتر مالیتى نجاشى مبلغى را به نام من نوشته اند نجاشى از شیعیان شما است اگر لطف مى فرمایى نامه اى براى او بنویس تا ملاحظه مرا بکند.
امام صادق (علیه السلام ) براى نجاشى نامه اى این گونه نوشت :
بسم الله الرحمن الرحیم سر اخاک یرک الله بنام خداوند بخشنده مهربان برادر دینى را خوشحالکن خداوند ترا خوشحال مى کند. هنگامى که این نامه به دست نجاشى رسید وقتى دریافت که نامه امام صادق (علیه السلام ) است گفت این نامه امام صادق (علیه السلام ) است آن را بوسید و به چشم کشید و به حامل نامه گفت حاجت تو چیست او گفت در دفتر مالیاتى تو مبلغى را به نام من نوشته اند.
نجاشى گفت آن مبلغ چه اندازه است او گفت ده هزار درهم است نجاشى منشى خود را طلبید و جریان را به او گفت و به او دستور داد که آن مالیات را بپردازد و نام آن کشاورز را در دفتر مالیات خط بزند و سال آینده نیز همین کار را در مورد او انجام دهد پس از این دستور نجاشى به آن کشاورز گفت آیا تو را خوشحال کردم او گفت آرى فدایت شوم ، سپس نجاشى دستور داد یک کنیز و یک غلام و یک مرکب و یک بسته لباس به او بخشیدند و در مورد هر یک از آن ها که به او مى دادند نجاشى به او میگفت آیا تو را خوشحال کردم او در پاسخ مى گفت آرى فدایت گردم .
تا آن جا که نجاشى به او گفت این فرشى را که روى آن هنگام دادن نامه مولایم امام صادق (علیه السلام ) نشسته بودم به تو بخشیدم بردار و با خود ببر و در نیازهایت مصرف کن آن کشاورز خوشحال از نزد نجاشى بیرون آمد و سپس به حضور امام صادق (علیه السلام ) رسید و جریان را به عرض آن حضرت رساند و آن حضرت را خوشحال یافت عرض کرداى فرزند رسول خدا گویا رفتار نجاشى با من شما را خوشحال کرد آن حضرت فرمود آرى سوگند به خدا او خدا و رسولش را خوشحال کرد.
((داستان دوستان ، ج 1، ص 85 و اصول کافى ، ج 2، ص 190)).

کانون
کانون فرهنگی هنری مسجد صاحب الزمان (عج) محله بنکی شهر کنارتخته با نام اختصاصی "کانون فرهنگی شهید آوینی"

...همه اجرها در گمنامی است... «شهید آوینی»
مطالب اخير:
کدهاي اضافي کاربر :


»»» آخرین اخبار پارسیک «««

پخش نوای وبلاگ=کلیک نشد که آینه باشم برای دیدن تو     بیا که آینه خواهم شد از رسیدن تو     فرود آمدنت را، چقدر بی تابم     تمام خواهش محضم به شوق دیدن تو     حرام باد به چشمان ابری من خواب      مباد خفته بمانم دم وزیدن تو     بیا که ناشدنی شد به تو رسیدن من      چه ساده می شود اما به من رسیدن تو    
اميرالمومنين علي(عليه السلام) فرمود: براي دنياي خود آنگونه کار کن که گويا هميشه زنده خواهي بود و براي آخرت خود آنچنان که گويي فردا خواهي مرد. مستدرک الوسائل ج25 ص 146